جربزه‌توش عز

راحله‌تاز دیده‌ام قامتِ سروِ ناز را
باخته‌ام به عشوه‌اش این دلِ پُر گداز را

تا به ابد فراق را دل نشکیبد از ازل
کی به نشیب افکند غمزه‌ات این فراز را؟

آینه‌دارِ حیرتم شوخ نگاه کن که با
حوصله طی کنم مگر راهِ درازِ باز را

چشم بر انتظارمش تا به کرشمه چشمه‌ کی؟
آب دهد به جلوه‌اش سروِ چمن طراز را

طُرفه نگاهِ ژرف تو ، غمزه‌ی بس شگرفِ تو
چاشنیِ نیازِ من کرده چگونه ناز را؟

شعله کشیده در دلم عشق جمالِ دلکشت
بُو نَبَرَد چو من کسی منزلتِ نیاز را

رام، مرامت آنچنان کرده‌ای‌ام که گشته‌ام
زبده‌تر از غزنویان چاکریِ ایاز را

باده‌پرست و مستِ مُل، پر نفشانده چون تو گل
بیرقِ حُسنِ دلکشش شوکت اهتزاز را

نغمه که سر نمی‌کنی، لابُد و لا محاله کی
رشک بَرَد به ناله نی، زخمه به تار ساز را؟

پرده برافکن از رخت تا که نبوید اینچنین
دیده در انتظار تو دغدغه‌ی جواز را

عشوه کنی چو بالعیان دفع کند چه ناگهان
چشمِ حقیقت آشیان شائبه‌ی مجاز را

فاش کن این سریره را با چه کرشمه کرده‌ای
خلسه‌خُمار خاص خود خلوتیان راز را؟

تشنه‌ی خون خویشتن گشتم و می‌کنم طلب
چون تو فقط فرشته‌ای دست به دشنه‌یاز را

آه شده‌ست پرده‌در، در دل خسته‌ی قمر
کرده به جلوه شعله‌ور، جربزه توشِ آز را

ظن ذلیلِ دست و پا چلفت

چون همیشه
دسته گل به آب داده است عقل، باز
از چه روست که؟
از بساط عقل ما خدا در انزواست
از چه روست که؟
خون کهکشان بجوش آمده‌ست
از چه روست که؟
از هبوط جان به زمهریر تن
بر نبسته طرفی آدمی مگر لجن
از چه روست که؟
گرمسیر روح آدمی‌ست پُر عَفَن
از چه روست که؟
عقل،
ناگزیر اگر گریز می‌زند به فوت و فن
بسته است دست و پای خویش را،
همیشه با رسن
عقل،
ظن ذلیلِ دست و پا چلفتی‌اَست بس خفن

انسیه الحورا

گلشن تبسّم کرد بر خورشید، ماه آسمان را در خودش گم دید
تابید بر دل‌ها یقین آنگاه، ایمان گمان را آسمان جُل کرد

موج از شعف بر خویشتن بالید، پا بر رکابِ خود تلاطم دید
دریا عطش در کام خود پرورد، زمزم به کوثر تا توسُّل کرد

سرداد زُهره نغمه داودی، مُطرب سماعش ارغنونی شد
___________

وقتی که از عرشً خدا بگشود، جبریل پر سوی زمین، گویا
وا کرده بود آغوش خود را وحی، ایمان شراب از نور می‌نوشید

از بیکران‌ها عشق می‌تابید، پیوسته بر جانش امینّ، گویا
همواره در رضوانِ حق هر آن تسنیم جوراجور می‌جوشید

گلشن تبسّم کرد بر خورشید، ماه آسمان را در خودش گم دید
___________

با عِطرِ جان افزای گل وقتی، می‌خورد از کوثر رَکَب زمزم
خورشید بر بطحا طرب گسترد، زنّار بربست آسمان از شوق

انسیة الحورا فروغ افروخت، شد شعله‌ور از تاب و تب زمزم
خوش یافت هنگام شعف نسرین، رقصید کوکب ناگهان از شوق

تابید بر دل‌ها یقین آنگاه، ایمان گمان را آسمان جُل کرد
___________
غوغا برآورد از جهان یکسر، مهتاب تا بر گلشن آذین بست
سیراب شد لاجرعه از عَيْنًۭا فِيهَا تُسَمَّىٰ سَلْسَبِيلا، عشق

طُغرای منشور خدا شد نور، بر بوستان‌ها سوسن آذین بست
هنگامه برپا گشت تا پُر دید، جام از مِزاجاً زنجبیلا عشق

موج از شعف بر خویشتن بالید، پا بر رکابِ خود تلاطم دید
___________

کوکب فرستاد آسمان پُر شور، عنبر به گیسوی سحر تابید
خورشید بزم افروزِ جان گردید آیینه گویی کوکبستان شد

از عرش اعلی عشق شد رخشان، بر قلب عالَم پر ثمر تابید
سروی خرامان، دامن‌افشان، شاد، چون سوی بستان از شبستان شد

دریا عطش در کام خود پرورد، زمزم به کوثر تا توسّل کرد
___________

کاکل بر افشاند از شعف سُنبُل، گُل تا دمید از گُل سرور انگیز
نوشید ختم‌المُرسلین وقتی، از جامِ اَعطَینا رحیقی ناب

بطحا به وجد افتاد سوسن‌سا، زنبق به رقص آمد شعور انگیز
جان‌های کفّار قریش آن‌ روز، تاول نزد کم از حریقی ناب

سرداد زُهره نغمه داودی، مُطرب سماعش ارغنونی شد

#ایراهیم_حاج‌محمدی_ قمر

پا به پای تو مست می‌رقصم

از خودم دور می‌شوم تا با چشم‌هایت فقط سفر بکنم
از خودم دور می‌شوم تا با دیده‌ات بر خودم نظر بکنم

از خودم دور می‌شوم تا تو نور از خود به من بیفشانی
از خودم دور می‌شوم تا از خودم اینگونه دفع شر بکنم

به تو خود را اگر که نسپارم، در خود از دست خود گرفتارم
می‌شوم دور از خودم یکریز، غصّه از دل مگر بدر بکنم

بی‌توام چون که سرگران با خود، از خودم آن به آن بران با خود
دور اگر از خودم نگردم پس مسِ خود را چگونه زر بکنم؟

جان که از تن گسست می‌رقصم، مستِ جامِ الست می‌رقصم
پا به پای تو مست می‌رقصم، دست چون با تو در کمر بکنم

بیخِ عمرم مگر نه بر باد است؟ رایگان حالیا مرا داده‌ست
دیدگانی اگر خدا باید، بر چه غیر از رُخَت نظر بکنم؟

دهی‌ام چون که دست یاری تو، به خودم باز اگر بیاری تو
می‌توانم شوم تو! آری تو، می‌توانم اگر هنر بکنم

در خود اینگونه‌ام رها نگذار، ماتم از قلب من بیا بردار
گوشِ جان جرعه‌ای به من بسپار، کامیابت به شعرِ تر بکنم

#ابراهیم_حاج‌محمدی_قمر

خم خنجر خشم خزان

اگر از تبِ عشقِ تو از تنِ من شَرَری به کرانِ جهان برسد
نَگُذارم از این شَرَر ای همه جان به وجودِ تو ذَرّه زیان برسد


چه خُجَسته‌فَرَم که دلم شده رامِ نه جز تو کسی که به عشوه‌گری
نگذارد از آینه‌گی به دلم سرِ پنجه‌یِ غیظِ غمان برسد


نکند فقط از سرِ غفلتِ من بزند به سرش تبِ هرزه‌دری
خط و خالِ تو را خَطَری خَشِن از خَمِ خَنجرِ خشمِ خَزان برسد

به فرشته‌خصالیِ دلبرِ من که توئی تو فقط، نَسِرشته خدا
نه به حدّ جمالِ تو حُسنِ پَری، نه به قَدّ تو سرو چمان برسد

نگرانی‌ات است اگر از خَطَری، شَرَری، چه غمت؟ بخدا به تو من
خَطَری نگذارم از این برسد، شَرَری نگذارم از آن برسد

قَدَمَت برسد چو به کوچه ببین، چه نشاطِ مُبَرهَنَم است از این
که به سُنبلِ زلفِ مُعَنبَرِ تو، سرِ لحظه نسیمِ وَزان برسد

تو سرشتِ برشته‌‌ی‌ِ عشقِ منی، تو فقط، تو فرشته‌یِ عشق منی
که گمان نکنم به سرآمدیِ حَدِ حُسن تو شَأنِ گمان برسد

تو قرار منی، تو وقار منی، تو مدارِ منی، تو بهارِ منی
به لبم نه کم از غمِ دوری تو، بفدای تو جان، هله، جان برسد

اگر از تبِ عشقِ تو از تنِ من شَرَری به کرانِ جهان برسد
نَگُذارم از این شَرَر ای همه جان به وجود تو ذَرّه زیان برسد

از قفس

به خودت نیامده‌ای چرا بزنی سپس بدر از قفس؟
بزنی بدر نه مگر که با، پر و بال ِشعله‌ور از قفس

شرر افکن از نَفَست به جان، دل از این جفاکده وارهان
به خروشِ غیرتِ بالعیانّ بدر آ ز خود بپر از قفس

به وجودِ آینه‌وار خود، بِزُدا ز چهره غبارِ خود
بنشین به تخت وقار خود، چو بجا نماند اثر از قفس

شد اگر اسیرِ بلا کسی، نرهانده جان به حیا کسی،
که برهنه دیده کجا کسی طَلَبَد قضا قَدَر از قفس؟

سر از آینه به حیا بکش، ز بساط هیمنه پا بکش
به حضورِ نورِ خجسته پی، نکشیده سایه سر از قفس

نکند شود کَسِل آینه، نَرُباید از تو دل آینه
شود از دلت خَجِل آینه، فوران کند شرر از قفس

به فروغ روی نگار خود، رهد از دیارِ مدار خود
به کرشمه عشوه‌ی یار خود، بزند بدر《 قمر 》از قفس

نگداختی

تَبِ شعله‌ور نشناختی، دل اگر نه آینه ساختی
به کدام جربزه تاختی؟ تو که جان به غم نگداختی

تو که جان به غم نگداختی، تب شعله‌ور نشناختی
دل اگر نه آینه ساختی، به کدام جربزه تاختی؟

خود اگر برهنه نیافتی، تب عشق اگر نشکافتی
به کدام جلگه شتافتی؟ دل و دین اگر که نباختی؟

چو که داغ لاله نتوختی، همه لامحاله نسوختی
به کرشمه دل نفروختی، دلِ آینه ننواختی

به حریم عشوه قدم نزن، مُژه بی گدازه به هم نزن
قدمی به بزم حرم نزن سر اگر چو ما نفراختی

شده چون غم آینه‌دارِ دل زده‌ام شرر به تبار دل
تو چه بی‌بهانه مهار دل، به بساط آینه یاختی؟!

نه بدست توست سلیح من، نه تو راست یار ملیح
که تو تیغ کینه شبیه من، نه به قصد خونِ خود آختی

یکهوی

بِه خُدُم مُگُم، چِی خَه رَفت اَگِر، به مُ او نِظَر کِنَه یَکهُوِی
غمِر از دِلُم، به کِریشمِگَک، بِیَه و بِدَر کِنَه یَکهُوِی

پِیَدَه رَ از، خَرِ شَیطُنش، فِقَط او خِدَم، بِیَه و بِرَه
رُوزِمُر به شو بِرَسَنَه و شُوِمِر سِحَر کِنَه یَکهُوِی

مِدَنُم مِخَه، نَکِنَه حَیا و بِدُزدَه هوشِ مُر از سَرِم
بِه دِلُم عَطَش بِشَنَه مُر از، خُودِمُم بِه قَر کِنَه یَکهُوِی

دَمِ گًرمِشِر،بِنَزُم خُدُم، پَرَه اَتیِشَه، نِه کِه کَم بِرَم؟
گُمُنُم اِیَه مُر اَزِی بِه بَد مِخَه خُون جِگَر کِنَه یَکهُوِی

بِه خُدا مُگُم مُ گُنام چِیَه؟ کِه اَسیرِشَه دِلِ بِیچَرَم!
تو خِبَر دَری مِتَنه از را، سِرِمِر بِدَر کِنَه یَکهُوِی

پَکُ و پوزِشرِ که مِدَه جِلَو، به یِقین بُگُم مِدَنم خب اِیر
دَرَه او تُوُن، بِه یَک اِشَرَه، اَدَمِر پِکَر کِنَه یَکهُوِی!.

مو مخام همش بده خو شنر، از دلم غمر ، بکنه بدر
م مخام از او، دلمر آرم، نِه که جیزّ و پر کِنَه یَکهُوِی

غَمُم از اِی یَه، کِه به یَکبَرَه، بِرَه وَر نَگِردَه دِ پیش مُ
دِمَق اَزاِی‌یُم، غَدِقَن مُر از، لُوِ پُور شِکَر کِنَه یَکهُوِی

کِلَکِش چِی یَه؟ تو کِه نَمدَنی، مُ مُگُم بِرَت، فَنّ و فُوتِ او
قِلِقِش اِی یَه، که کریشمِکِش، بِه دِلِت اثِر کِنَه یَکهُوِی

مِدَنُم خُودُم، مِدَنِی خُب ایر، دِلِ بیچَرَم، دِمَق از چِی یَه
مِتَنیستَه کی خَلی از غَمِت دِلِشِر 《قِمَر 》کِنَه یَکهُوِی؟

به سرای جنون

هَمِه عُمرِ مَن از غَمِ عشقِ تو شُد نه مَگَر بِه سَرایِ جُنون سِپَری؟
به جُنونِ مَنی که اسیرِ تو‌اَم شُدِه‌ کَم رَدِ پایِ فُسون سِپَری؟

عَطَشم به لَبَت نَنِشستِه فُرو که نَجُویَمَت ای هَمِه جان شَب و روز
غَلَیانِ عُذوبَتِ نَغزِ عَطَش نَشَوَد زِ فَضایِ دَرون سِپَری

تواَمی هَمِه جان تواَمی هَمِه دل، تواَمی هَمِه دل تو‌اَمی هَمِه جان
نَگُذارَم از این دِل و جان بِشَوَد غم ِ من به قَفایِ برون سِپَری

مُژِه‌اَت زَدِه خیمِه‌یِ سایِه بِه چشمِ تو تا نَفَسي بِلَمَد نَظَرَت
شُدِه راهِ شِکستَنِ قلعِه‌یِ دل به لوایِ نیایِ قُشون سِپَری

فَوَرانکَدِه‌ای شُدِه قَلبِ مَن از شَرَری کِه نَهادِه غَمَت بِه دِلَم
قَدَرم سَفَرش به قَضایِ لَبَت شُد اگر بِه حَیایِ زَبون سِپَری

بِه ضِیافَتِ چَشمِ تو آمَدِه‌ دِل کِه طَرَب دَمَد از بَر و دُوشِ گُلت
چِه کُنَم تَبِ عِشرَتِ دل بِشَوَد، نَه بِه بَختِ بَلایِ نِگون سِپَری؟
َ
تَک و تازِ تو مُبرَم و مَن 《قَمَرَم》، رَمَقَم بِه شِتابِ رِکابِ تو کی؟
بِرَهانَد از آیِنِه دل، بِکُنَد خَم و پیچِ اَدایِ تو چُون سِپَری

میخکوبِ صلیب

نهیبم آئینه زد پیاپی چه بی‌امان با لهیبِ مبهم

امیدِ حسرت نصیبِ دل شد طلایه‌دارِ شکیبِ مبهم

من آدمم از ازل تو حوّا، به حیرتم تا ابد که آیا

ربوده هوش از سرم جمالت چگونه با عِطرِ سیبِ مبهم

کدام سو رو کنم که بعد از حلول عشقت به دل بماند

مجالِ یک اعتنا به غیرت اگر چه با یک نشیبِ مبهم

طمع خدا کرده است از ما چه عصمت آکنده دامنی را؟

هبوط ما از بهشت را زد رقم چه جز یک فریبِ مبهم؟

بلای عشق است و آدمیزادِ سُست عُنصر، مگر خداوند

چه طرف بربسته است از این ابتلای سختِ عجیبِ مبهم؟

خدا کند دل نبسته باشی به اشتهای کسی به جز من

خدا کند بو نبرده باشی به جرعه‌ای از نصیب مبهم

نمی‌‌شوی آسمان‌جُل آری بلا شک آنی، چرا که هرگز

سماجتش عشق من به رویت ندارد ای گل ضریبِ مبهم

چه مطمئن_ بی‌وبالِ خاطر_ شدم اسیرت ، شرارِ عشقت

پرانده خواب از سرم مگر نه به شعله‌های مهیب مبهم؟

به سُنبُل‌الطّیبم احتیاجی کجاست آیا چو عشقمی تو؟

مشامِ جانم شمیم هرگز نیابد آنی به طیبِ مبهم

شده‌ست هرگز کسی بجز من اسیر عشق تو بی‌محابا؟

منم من از فرط عشقِ رویِ تو میخکوبِ صلیب مبهم

پیاپی‌اش دل چو نشئه شد از فروغِ خورشیدیِ جمالت

《قمر》 سراسیمه می‌شود کی خمار با فرّ و زیب مبهم

سَکَراتِ مزاجِ قمر

زَدِه‌اَم دَرِ عُزلَتِ اَز آیِنِه تا بِه صَفایِ نِگاهِ تو جان بِرَسَد
لَب اگَر کِه بِه ساغَرِ مُل زَدِه‌اَم خَبَرَش نَکُنَد بِه جَهان بِرَسَد

نگَرانَم از این که کرشمِه کُنی و تبسُّمِ گل خَطَری بِشَوَد
خَطَری شُدَنَش به یکی دو کرشمِه‌یِ دیگرِ تو به توان بِرَسَد

هیجان زده می‌شود آینه تا نِگَرَد به شُعاعِ تلألُؤِ تو
به فروغِ رُخَت شبِ ظلمَتِ دل قَدَمش به سپیدَه‌دَمان بِرَسَد

نَسِپُردِه جُنُون زَدِه دل بِه نِگاهِ تو کس چو منی که هر آیِنِه بر
شَرَری که به گلشنِ جانِ خزان زَدِه‌‌اَش زَدِه‌ای فَوَران بِرَسَد

تو مَنِیژِه و بیژَنَم‌ات نَه مَگر؟ به شِکُفتَنِ عشقِ تو در دِلِ من
تبِ جانِ ستم زَدِگانِ غمت، چه برهنِه بِه عُمقِ رَوان بِرَسَد

به عذوبَتِ عشوِه‌گَری که زبانزَدِ عالَمِیان شُدِه چون تو؟ عَسَل
فَقَط از لبِ لعلِ زِبَرجَدِی‌ات به مَذاقِ عَطَش‌زَدِگان بِرَسَد

تَر و تازِه‌تَر از عَطَشم بِه لَبَت عَطَشی نَکشیدِه کسی و خدا
نَکُنَد کِه صَمیمِ طَراوَتَش از دِلِ سُوته بِه نَبضِ فَغان بِرَسَد

《قَمَرَ》ت مَنَم آن کِه کَمانِ هلالَم اگر شُدِه ماتِ جَمالِ رُخت
نَزَنند گَمانِه جُز این هَمَگان ، پَس از آن بِه عَیان رَمَضان بِرَسَد

به ارادت اگر که ثَمَر طَلَبی، سَکَراتِ مزاجِ قَمَر طَلَبِی
تک و تازِ طرب به خَطَر طَلَبِی، غزلم چو به دستِ بنان بِرَسَد

آینه چون دلِ من

نَچِشیده حَلاوَتِ خلوَتِ اُنسِ تو پُر هَوَس آیِنِه‌ چون دِلِ من
نَرَسیدِه به اوجِ شَرافتِ بَندِگی‌ات سِپَس آیِنِه‌ چون دِلِ من

که نهادِه قَدَم به حریمِ طراوَتِ عشقِ جمال تو با شرری؟
به نفاسَتِ نَفسِ نَفیسِ تو کی بکِشَد نَفَس آیِنِه‌ چون دِلِ من؟

مَنَم آن که هوسکَدِه‌اَت دِلِ او شُدِه‌است و امید وی‌ای تو فَقَط
به فروغِ تو رابعه‌سان شِنَوَد چِقَدَر جَرَس آیِنِه‌ چون دِلِ من؟

نه بساطِ فَراخِ سماجَتی‌اَش که صفا دهَدَش تب خرّمی‌ات
نه نشاطش از اینکه شود همه دم هوسش هَرَس آیِنِه‌ چون دِلِ من

چِقَدَر به عذوبَتِ عشوه‌ات آفتِ جانِ بَشَر شده‌ای که فرو
عطشش به کرشمه‌ی مُنبَسِطَت نَنِشسته بَس آیِنِه‌ چون دِلِ من

نه کمی تو سَر از همه حور و پری به جمال و کمالِ فرابشری
بزند به هوای نگاهِ تو کم بِدَر از قَفَس آیِنِه چون دِلِ من؟

قَمَرم که به عشقِ تو شعله‌ورم به شعاع مدار تو مستقرم
نگرفته به سطوت صولتش از تو فقط قَبَس آیِنِه چون دِلِ من

خودت

به کرشمه بیا بِنِشین به بَرَم بده بوسه‌اَم از لبِ مستِ خودت
پس از آن بپرستَمَت از تَهِ دل، بِشَوَم همه باده‌پرستِ خودت

نَسِپُرده کسی به تو دل چو منی که هلاکِ تو تا اَبَد از اَزَلَم
به شکستِ خودم که نه! تن ندهم، ندهی تن اگر به شکستِ خودت

به عطوفتِ محضِ نگاهِ تو دل، که تپد همه دم، طَلَبَد چه مَگَر
بجز اینکه کُنی همه هستِ مرا، تو به عشوه ضمیمه‌یِ هستِ خودت

نَشَنیده کسی به عیان و نهان که به شِکوِه گشوده‌اَم از تو زبان
بِگُدازَد اگر دلم از شرَرَت، بِکُشی اَگَرَم تو به دستِ خودت

چو《اَ لَستُ بِربِّکُم》از لب پُر شِکَرت بِشِنُفته، شِکُفته دلم
چه شود که به مرحَمَتَت بِکُنی، بری از عدمم به 《اَلَستِ》خودت

شده از سَرِ زلفً مُعَطّرِِ تو چه رها به نسیم خجسته‌؟ مَرا
شده رامِ تو جان نه به غمزه‌یِ تو؟ شده صیدِ تو دل نه به شصتِ خودت؟

《قَمَرَم》که به سوی تو رهسپرم، زده عشق تو شعشعه پُر شررم
که گشوده به روی تو چشم مرا؟ که دو دیده‌ام از تو نبسته؟ خودت

مثلِ بُهتِ آینه

واژه‌ها سکوتشان پُر است از نهیب
مثلِ بُهت آینه
قلب من دچارِ قلع و قمع چشم توست
قلعه فتح می‌کند نگاهِ دلفریبِ تو
من،
نصیبم از جمالِ بی‌زوال چشم‌های توست، عشق
_آنچه ذوب می‌کند مرا زلال مثل آفتاب_
این که چشم تو مرا دچار می‌کند چنین،
آفرینشی است ناب
قلع و قمع چشم‌های تو به جان خریدنی‌است
از نگاه تو، چقدر خوب
صُبح می‌دمد به قلب من
عاجزانه التماس می‌کنم
بعد از این، لطیف‌تر نگاه کن مرا
سوی خویشتن ظریف‌تر،
رو به راه کن مرا
اینچنین،
رو به من بیاورد اگر که بخت
بی‌گمان خیالِ من،
چون خیالِ آینه‌ست تخت

به بازی

گرفته‌است آنچنان به چشمش ستاره را با نظر به بازی
که حیرت‌آکنده‌‌دل‌ چون این بنده خیرِ خود را به شرّ ببازی

به لُنگ‌اندازی‌ای مسجّل کند گرفتارش آشکارا
بگیرد آن‌کس که با تبختُر به پیش چشمش هنر به بازی

اگر که خواهی تو را به دست آورد پری‌پیکری دل آیا
مگر نباید هر آینه نزد او سرآسیمه سر ببازی؟

چگونه دل می‌سپارد آیا هر آن که پروایش است از سر
نمی‌زند لافِ عاشقی بی‌گمان فراوان مگر به بازی

طمع اگر هستت اینکه بختت به تیره روزی نه کور گردد
به رنگ من مثل لاله باید همیشه دل شعله‌ور ببازی

تبسّم آکنده‌لب‌تر از غنچه‌ها اگر دل نباشدم، من
به سوی آیینه بی‌محابا نمی‌شوم رهسپر به بازی

به آزمندی اگر تمنّا نکرده‌ای عشق اگر، نیاسا
سرت نیرزد به تن اگر دل نه جز در این رهگذر ببازی

شکوهمندانه بال بگشا، خوشا تو را این خجسته‌فرّی
شبیه پروانه‌ای گرفته‌ست اگر دلت را شرر به بازی

جز این که با اهتزاز زلفش خورد رقم سرنوشتِ آدم
کجا خدایا گرفته آیا مگر قضا را قدَر به بازی؟

به عالَمم التفات آنی نباشد از فرط نشئگی، با
کرشمه خورشیدوش نگاری گرفته زیرا قمر ببازی

# ابراهیم_حاج‌محمدی《قمر》

بی‌تو

نَفَس نیابد درون این سینه‌ _ بی‌مروّت _ مجال بی‌تو
به قدر یک جرعه دل ندارد نصیبی از حسّ و حال بی‌تو

به جز به مرگ اشتها ندارم _ به هیچ عنوان _ مگر که دارم
چه بهره‌ای از حیات اگر عمرِ من نیابد زوال بی‌تو؟

اسیر چشمان شوختم من، چرا ندانی که نیست ممکن
برای همچون منی نباشد، نفس کشیدن محال بی‌تو

نیازمندی به نازت است آنچنان مبرهن که هر که چون من
به عشوه‌ات دل سپرده ، آنی نبوده فرخنده‌فال بی‌تو

بنام ایزد جمالت است آنچنان دل‌آرا، که حدّ ندارد
جوانه کی شادمانگی می‌زند در این دل زلال بی‌تو؟

امیدِ فرصت کمینِ عشرت به باد رفته‌ست و زد زبانه
به قلبم از فرط ماتم ای گُل شرر چه پُراشتعال بی‌تو؟

نشاطِ هنگفت غم مگر کم، خلیده دل را به عزم مُبرم؟
چنان که با شور و شین ماتم، شَغَب نمانده‌ست کال بی‌تو

بیا که عریان‌تر از خودت کس، نمی‌برد پی که هست عاری
کمالِ گُل از جمال بالکُل، جمالِ گُل از کمال بی‌تو

به عزلتی محض خو گرفتم همینکه آئینه دید روشن
گمان ندارم خودم که باشد، نشاطمندی حلال، بی‌تو

به آتشین عشقِ خود 《قمر》را گداختی دل چه بی‌محابا
چگونه می‌آرمم از آن پس که شد دلم پُر ملال بی‌تو؟

اشتیاق آزادی

در قفس اگر داری اشتیاق آزادی
باید از همین حالا، خو کنی به ناشادی

مثل جسم من آیا، اضطرابِ جان دارد
سوسنی که روید در، پُرعطش‌ترین وادی

عشوه می‌فروشی من، عشوه می‌خرم امّا
عاشقی چو من دارد، غیرتی خدادادی

از خودم که بگسستم، جز به تو نپیوستم
در وجودم ازعشقت، شعله می‌کشد رادی

دل چو من به دریا زن، عاشقانه‌تر ور نه
می‌برد تو را با خود، هر کجا وزد بادی

دیده کس مگر هرگز عاشقی ریا ورزد؟
لحظه‌ای چو من آیا، با خودت در افتادی؟

ریشه می‌دواند در بیستون چه جز حیرت؟
تیشه در سرش دارد شور و شوق فرهادی

خاک پای خوبانند، بی‌ریاترین یاران
فخر می‌فروشد کی سرو بر چمن‌زادی؟

غصّه‌اش شگرف است از بس که می‌خورد حسرت
مثل قلب من ابری‌ست، آسمانش آبادی

دارمت عطش از بس ناشکیبم از عشقت
از چه رو چو من هرگز، رو به قبله ننهادی

می‌روم دریغ ای ماه، از دیارت و گهگاه
در دلت نمی‌افتد، ذرّه‌ای ز من یادی

بخت اگر کند یاری، زُبده در وفاداری
نزد تو بیاموزم، ناشیانه استادی

چموش اسبی که زین دارد

《حلاوت‌خانه‌ی دنیا مگس در انگبین دارد》*
سواری کی دهد بهتر《چموش اسبی که زین》دارد

مجال عمر آدم هست عشرتگاه حیرانی
زمستان و بهارش مثل قرآن مدّ و لین دارد

چو سر بر آستانِ شیخ آوردی، ندانستی؟
بجای دست این اعجوبه پا در آستین دارد

ندارد جز نشانِ کفر بر پیشانی، از رندی
خلایق گر چه پندارند، لاکردار دین دارد

الکساندر چوخوف تا شیخِ ما را دید با من گفت:
برهمن پینه بر پیشانی‌اش مانندِ این دارد

یقین دارم که در اندیشه از هر شیخِ لامذهب
《ولادیمِر پُتین》 کمتر شباهت با لنین دارد

نبینی کیمیاتر از خلوص امروزه در هر جا
گمان تنها نبر ناخالصی تولیدِ چین دارد

اگر پای تو تاول می‌زند چرکین ملالی نیست
شرف نعلین شیخ شهرتان چون بر پوتین دارد

کُنَد قالب تهی بوالهول، شیخ شهر ما وقتی
گره بر ابروانش هست و چینی بر جبین دارد

به چشم خویشتن دیدم تلو می‌خورد سرمستی
بلوف می‌زد که جامش شیخِ ما سرکنگبین دارد

《قمر》

@@@@@@@

* مصرعی به وام از حضرت بیدل دهلوی

امّ‌الخبائثم ده

چین بر جبینش از اخم بربسته زه کمان را
چشمش عجب چشانده‌ست طعمِ یقین گمان را

دل می‌رباید از بس ای وای اگر که جز من
کس در چمن ببیند آن سروِ خوش چَمان را

دل باخته‌ست بی شک، هر کس که دیده‌است آن
سر تا قدم حیای با عشوه توامان را

حرمان‌گریزِ شوقم فرصت‌کمینِ وصلش
از دست می‌دهد حیف آن نازنین زمان را

بربسته پرترین است این مرغ دل خدا را
کی‌می‌دهد پناه این مُضطرّ‌ِ بی‌امان را

دل بسته هر که بر آن گیسو پریش باید
بر باد دیده باشد از پیش دودمان را

در حیرتم من از این خوبان چرا پسندند؟
چون زلف خود پریشان دل‌های شادمان را

در دام از من او دل افکنده تا ببیند
در چشمم آشکارا سرگشته مردمان را

دل می‌رباید از من زیرا به ضرس قاطع
می‌داند او که هرگز، من پس نگیرم آن را

پیمانه‌ای پر از آن امّ‌الخبائثم ده
ساقی که تا قیامت من تشنه‌ام همان را

رقصیده‌ام به سازش، جانم گداخت نازش
یارب کجا نوازند اینگونه میهمان را؟

شیخ

جرعه‌ای می می‌زد و می‌شد اگر سرمست شیخ
می‌کشید البته از فردوس اعلی دست شیخ

دی بلوف می‌زد به منبر این که روز رستخیز
نامه‌ی اعمال ما را می‌زند پیوست شیخ

تا برد سر را فرو در لاک ما ، از لاک خود
می‌زند ناگاه بیرون مثل تیر از شست شیخ

روی خوشبختی نخواهد دید تا پایان عمر
هر که از او قدر یک دم خاطر آزرده‌ست شیخ

در کت ما کی رود یارب که با انواع فسق
می‌برد ما را بهشت از کوچه‌‌ای بن‌بست شیخ

پست ما را با چه اسلوبی کند بالا؟ چطور؟
می‌کند بالای ما را بی‌محابا پست شیخ؟

من به چشم خویشتن دیدم که از روی غضب
بر زمین زد شیشه‌ی می را ولی نشکست، شیخ

پیش او انداخت چون ابلیس مادرمرده لُنگ
از جهنم بی‌برو برگرد خواهد رست شیخ

پاچه خاری می کند یارب حواست هیچ هست؟
بی‌طمع هرگز دو زانو پیش تو ننشست شیخ

یافت توفیقی شود بر گُرده‌ی مردم سوار
از طرب بر عرش اعلی بعدازآن برجست شیخ

خشک مغزی گرچه در خطّ خطا باشد ولی
هست در ارشاد ره‌گم‌کردگان تردست شیخ

غفلت از ما بود یارب یا شما یا هردومان؟
رشته‌ی پیوند ما را با تو کی بگسست شیخ؟

گفتم که نگویی که نگفتم

با پای خودت یا به عصا می‌روی ای شیخ؟
رو سوی کجا سر به هوا می‌روی ای شیخ؟

کعبه‌ست اگر مقصدت القصّه بزن دور
بد جور، فقط رو به قفا می‌روی ای شیخ

آن چیست که آثار خماری ز سرت برد؟
چون نشئه ندانی به کجا می‌روی ای شیخ!

می‌آیی و ما ماتممان رو به فزونی است
سرشارِ نشاطیم تو تا می‌روی ای شیخ

رو دست نخوردیم جز از حضرت عالی
از مروه چنین سوی صفا می‌روی ای شیخ؟

دم کم نزدی دم به دم از این که تو هم، چون
آنان که《تَحَرَّوْا رَشَدًا》می‌روی ای شیخ

بر خمکده‌ای نقشِ قدم‌هات نیفتاد
تردید ندارم که خطا می‌روی ای شیخ

زنهارم اگر می‌دهی از خدعه‌ی ابلیس
خود از پیِ ابلیس چرا می‌روی ای شیخ؟

رسوای زمینی و زمان نزد خلایق
رسواتر از این پیشِ خدا می‌روی ای شیخ

گفتم به تو صد بار مرو بر سر منبر
با جامه‌ی تزویر که وا می‌روی ای شیخ

#ابراهیم_حاج‌محمّدی

حسرتِ یوم‌المعاد

دی شیخِ شهرِ ما به خدا اعتماد کرد
یعنی به باده زخم دلش را ضماد کرد

سرمست گشت با دو سه پیک از خودش بُرید
رفع از رگش همینکه شراب انسداد کرد

بر ظلمتِ درونِ دلش روشنی بتافت
شب را به نور طلعت خود بامداد کرد

خورد اندکی تلو تلو و گفت این شراب
فارغدلم ز ماتم و اینگونه شاد کرد

من پیش از این که حوصله‌ام تنگِ تنگ بود
این می عجیب حوصله‌ام را گشاد کرد

گفتند اگر شراب حرام است بیخود است
باید در این زمینه بسی اجتهاد کرد

مُفتی نبوده هر که که با کلّه‌پوکی‌اش
می را حرام کرد و مرا نامراد کرد

باری اگر نبوده سفیه از چه رو فقیه
می را حرام و ماتمِ ما را زیاد کرد؟

با این سفاهتش به خدا بی‌گمان فقیه
ما را دچارِ حسرتِ یوم‌المعاد کرد

مستانه حُکم داد کزین لحظه واجب است
با هر که هست دشمن مستی جهاد کرد

امضایِ حکمِ قتلِ خودش را کلید زد
خود را شهیدِ راهِ می آن زنده‌یاد کرد

از هر که، هرچه غیرِ خدا دست شسته است
رو، هر که سویِ میکده با انقیاد کرد

در حرا اعتکافِ نابی داشت


بود قلبش«تجلّی‌آباد»از، فرط عشقش به ذات حقّ احمد
ماجرا، ماجرای بکری بود، در حرا اعتکافِ نابی داشت

بوده‌ است از ازل بلاتردید، طینتش چون که «جَنَّةُ الْمَأْوَیٰ»
عشق در قلبش آتشین جوشید، کعبه‌ زان پس طواف نابی داشت

عزمِ«اِیّاکَ نَعْبُد»ی چون در بزمِ«اِیّاکَ نَسْتَعِین» رو شد
@@@@@


خلعتش بود چون«أَلَمْ نَشْرَحْ» قلبش آکنده از خدا گردید
غیر از او شخص دیگری کی در،«سِدْرَ‌ةُ‌الْمُنتَهَیٰ» درخشیده‌ست؟

او که وقتی که بی‌گمان آدم، طینتش نم در آب و گِل می‌خورد
مصطفی بود از آن جهت یکریز، در سرشتش صفا درخشیده‌ست
بود قلبش«تجلّی‌آباد» از، فرط عشقش به ذات حق احمد

@@@@@

در بساطی پُر ابتهاج از عشق، «عقلِ کُل» میهمان بزمش بود
بِسمِل ابلیس می‌شد از بس در، جان او شطّ‌ِ نور می‌جوشید

مات بر نطعِ عشق او عیسی، بود پا بر رکاب حیرانی
عشقِ حق در دلش تبلور داشت، جام نوری طهور می‌نوشید

ماجرا، ماجرای بکری بود، در حرا اعتکافِ نابی داشت


@@@@@

بر سرش از ازل خدا کرده‌ست، جلوه‌گر تاجِ کبریایی را
دیده چشمش چه«قَابِ قَوسَین»ی؟ «فِی مَقامِِ اَمِین» امین رخشید

خیلِ پیغمبران مرسَل را، «خاتم الأنبیاء»سرآمد شد
حلقه‌ی محفل سفیران را، گوهرِ شاهوارِ دین رخشید

بوده‌ است از ازل بلاتردید، طینتش چون که«جَنَّةُ الْمَأْوَیٰ»


@@@@@

داشت از بس سرشت نوراندود، از جبینش سپیده ساطع شد
بی‌گمان لحظه لحظه دُرد آشام، نشئه از جامِ«لِى مَعَ الله» بود

گلشن‌آراییِ جمالش را، خورد حسرت فرشته بی‌تردید
قلبش آیینه‌ای که سرشار از، حَظّ‌ِ فرجام«لِى مَعَ الله»بود

《عشق در قلبش آتشین جوشید، کعبه زان پس طواف نابی داشت》

@@@@@

سوسن آسا دلال و غنجی داشت، آینه جذبه‌یِ نگاهش را
عِطرِ او هر کجا پرافشان گشت، سور در شطّ‌ِ نور جاری بود

بی‌محابا ملائکه کردند، توتیا گرد و خاک راهش را
قبض و بسطش شگرف بی‌همتا، در سلوکش شعور جاری بود

عزمِ«اِیّاکَ نَعْبُد»ی چون در بزمِ«اِیّاکَ نَسْتَعِین» رو شد

در حرا

در حرا ذاتِ کبریا وقتی بر[[امین]] بِالعَیان تَجَلّی کرد
دور از چشمِ اِنس و جِنّ می‌زد، پنجه در پنجه‌یِ سرشتش نور

جانش احمد در آن مجال از بس فارغ از هر چه غیرِ حق گردید
ذاتِ حق جاودانه می‌افزود، گنجه بر گنجه‌یِ سرستش نور

عقلِ کُل جرعه نوشِ بزمی شد، نشئه‌انگیزِ جانِ دلپاکان


@@@@@

عشق در بزمِ کهکشان رقصید، کهکشان از صمیمِ جان رقصید
دُرّةُ تاجِ الاِصطِفا احمد، پیشِِ چشمش هدف پرافشان شد

ساقی از جامِ ارغوانی بر، کامِ جان شهدِ انگبین تا ریخت
در دلش هر کسی که بود آدم، اشتهایِ شرف پرافشان شد

《در حرا ذاتِ کبریا وقتی بر[[اَمین]] بِالعَیان تَجَلّی کرد》

@@@@@

نیست جز او کسی که در دستش، رام چوگانِ قابِ‌قوسین است
کو جز او کس که بوده‌ است از جان، سِدرَةُ المُنتَهیٰ به او مُشتاق

رشک بر دل _یقینم است آری_ مانده از فرطِ عصمتش عیسی
بوده است از ازل بلا شک، هست، تا ابد چون خدا به او مُشتاق

《دور از چشمِ انس و جِنّ می‌زد، پنجه در پنجه‌یِ سرشتش نور》

@@@@@

بود آکنده از یقین از بس، زخمه می‌زد به مَدّ و لین از بس
تا فراسوی بیکران می‌شد شطّ نور از نهادِ او جاری

تا زمین هست و تا زمان باقی‌ست، شک نباشد که بی‌اَمان در جان
شود آنسان که پیش از این می‌شد، با رسوخ اعتقادِ او جاری
《جانش احمد در آن مجال از بس فارغ از هر چه غیرِ حق گردید》

@@@@@

خلق را تا به محشر او بی‌شک، هم بشیر است و هم نذیر آری
کو جز او کس که در حرا بوده‌ست، خلوتش با خدا تماشایی؟

بی‌محابا به روی ما او کرد، در به دارالاَمانِ ایمان باز
داشت از بس که دمبدم با حق، ماجرا در حرا تماشایی

《ذاتِ حق جاودانه می‌افزود، گنجه بر گنجه‌یِ سرستش نور》

@@@@@


بعثتش تا که بر ملا گردید، مژده‌ها عرشیان به هم دادند
از جبینش زُلال بر عالَم، ذاتِ یزدان طبق طبق تابید

آشکاراست بی برو برگرد، لایزال آنچنان که می‌بینیم
نورِ او تا که جان شود از آن سوسنستان طبق طبق تابید

《عقل کُل جرعه نوش بزمی شد، نشئه‌انگیزِ جانِ دلپاکان》

رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ

بر تیرگی‌ها چیره تابیدی، وقتی شرف در تیرگی گُم بود
خلوت گزیدی در حِرا قلبت، قندیلِ نوری گُل‌تر از گُل دید

عشقِ خدا در قلبِ تو بی‌شکّ، مانندِ موجی پر تلاطم بود
هر کس خدا بر قلبِ او تابید، لات و هُبَل را آسمان‌جُل دید
پی برده بودی از کجا آیا، تا عرشِ رحمن از حرا راه است؟

@@@@@

ای«رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ»با تو، جان در«صِرَاطِ الْمُسْتَقِيمِ»افتاد
دُردی کشِ جام اَلَستی چون شُرب مُدامَت«قُل هُو الله»‌ است
هر کس در این دنیا به تو دل بست، اجرش در آن دنیا عظیم افتاد
مولای هر یکتا پرستی تو، بر این حقیقت حق خود آگاه است

《بر تیرگی‌ها چیره تابیدی، وقتی شرف در تیرگی گُم بود》

@@@@@

آدَم که«بَيْنَ اَلْمَاءِ وَ اَلطِّين»‌ بود«روحُ الاَمین»‌پَر بَر تو مَست افشاند
بزمِ درخشان تو چون«عَيْنًا فِيهَا تُسَمَّى سَلْسَبِيلًا»بود

قد تا علم کردی به سرمستی، خیل ملک مستانه دست افشاند
وقتی«ثِيَابُ سُنْدُسٍ خُضْرٌ»بر قامتت اَلحَق شکیلا بود

《خلوت گزیدی در حِرا قلبت، قندیلِ نوری گُل‌تر از گُل دید》

@@@@@

در مکّه چون کوکب درخشیدی هفت آسمان «ذَاتِ الْحُبُك» رقصید
«فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ»آن روز، سرخطّ‌ِ هر نوخَطّ‌ِ راهت شد

پر نغمه بلبل در گلستانت با جفتِ خود شد نوک به نوک رقصید

وقتی درخشیدی تو چون خورشید، وقتی که حیدر مثل ماهت شد

عشق خدا در قلب تو بی‌شک، مانند موجی پر تلاطم بود

@@@@@

«لَوْ كُنْتَ فَظًّا»أَوْ«غَلِيظَ الْقَلْب»، اُمَّت مگر دورِ تو می گردید؟
هر چند اعدای تو در ظلمت «فِي غَمْرَةٍ سَاهُونَ» رها گشتند

آنان که در ذلت درافتادند، «وَالْأَرْضِ ذَاتِ الصَّدْعِ»شان بلعید
کفتارخوها بیشتر از پیش، جز بر پلشتی مبتلا گشتند؟

《هر کس خدا بر قلبِ او تابید، لات و هُبَل را آسمان‌جُل دید》


@@@@@

با دشمنان گفتی: عذابی که«كُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُون» نقد است
«اَینَ المَفَرّ» آنجا نباید گفت، دارد مگر «یَا وَيْلَنَا»سودی؟


ره در دلت یابد مگر بیمی، وقتی«لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ» نقد است
ای آن که سر تا پا شرف بودی، ای آن که از طاعت نیاسودی


《پی برده بودی از کجا آیا، تا عرشِ رحمن از حرا راه 》

فَسَيَكْفِيكَهُمُ الله


در نیاورد سر از رازِ اَلَست
راه هر کس که ز بیراه نخواند

نَفَسَت گرم که غیر از تو کسی
《فَسَيَكْفِيكَهُمُ الله》نخواند

افشانده‌ پَر تا بی‌کران‌ها عشق

پیوسته تا چرخِ فلک چرخد، ناکامیابی‌ می‌چشد ظلمت
یکسر عزاداری کند زیرا، بوده‌ست و هست از او رها خورشید

دلچسب‌تر از هر چه پنداری، جولانِ حق نُورٌ عَلَی نُور است
پُر زیب و پُر فًرّ هر دو عالَم را، پوشانده از نورش رِدا خورشید

《با انبساطِ خاطری ممتَد، افشانده‌ پَر تا بی‌کران‌ها عشق》

@@@@@


با جهل و غفلت سر در آوردند، از قعر ذلّت کور و کر دل‌ها
رطلی گران زد تا که شد سرمست، شاداب همچون نبضِ گلشن عشق

افراشتند افلاکیان بیرق، بر عرش حق از فرطِ خوشحالی
لاهوتیان خُرّم‌دلی دیدند، چون کرد جان را قبضه روشن عشق

《پیوسته تا چرخِ فلک چرخد، ناکامیابی‌ می‌چشد ظلمت》

@@@@@

از شهد نوری ناب می‌گردد، کامش روا هر آینه، هر کس
پی‌برده باشد از ازل بوده‌ست، آکنده ذات است از تباهی ظلم
از رستگاری حظّ نخواهد برد، از روشنایی تا گریزان است
ظلمت نمی‌خواهد چرا داند ، سنگین‌تر است از هر گناهی ظلم؟

《یکسر عزاداری کند زیرا، بوده‌ست و هست از او رها خورشید》

@@@@@


شد جان چون از عین‌الیقین سیراب، علم الیقین، حقّ‌الیقین گردید
تا کبریا هنگامه برپا کرد زینب ندید الّا جمیلا را

گُل می‌دماند غیرتش یکریز، عزّتمداری را عَلَم کرده‌است
وقتی شهیدِ کربلا جوشاند《عَيْناً تُسَمَّى سَلْسَبِيلًا》 را

《دلچسب‌تر از هر چه پنداری، جولانِ حق نُورٌ عَلَی نُور است》


@@@@@

تابید بر اقصای عالم عشق، خون می‌تراوید از رگش غیرت
افلاکیان با چشم خود دیدند، محشر به پا در کربلا گردید

شد پرتوافشان نور حق تا باز، ظلمت زبون‌تر از زبون باشد،
بر جان هر آزاده‌ای آنجا، رازی نهانی برملا گردید

《پُر زیب و پُر فًرّ هر دو عالَم را، پوشانده از نورش رِدا خورشید》

@@@@@

پیوسته تا دنیاست باقی هست، با ظلم و ظلمت سرگران خورشید
بر خویشتن پیوسته می‌بالد، در اوج عزّت همچنان خورشید
بر بَرّ و بحر از فرط خوش‌تابی، دارد فروغی بالعیان خورشید
جزم است چون عزمش براندازد، از هر چه ظلمت دودمان خورشید

《با انبساطِ خاطری ممتَد، افشانده‌ پَر تا بی‌کران‌ها عشق》

بر بالِ خود پروانه پَر رقصاند

از اشتیاق از بس که شد سرمست
بر بالِ خود پروانه پَر رقصاند

از این شعف آیینه حظ می‌بُرد
شمعی مگر بر سر شرر رقصاند

دل انبساط از شور و شادی داشت

@@@@@

چشمانِ ماه آیینه می‌پایید
از آسمان بی‌وقفه دورادور

قُمری که در گلشن ترنّم کرد
برخویش می‌بالید جوراجور

《از اشتیاق از بس که شد سرمست》

@@@@@

پا بر رکابِ عشق می‌تازید
از عشق، جان چون شعله‌ور گردید

سرشار شد دل از قراری محض
غم از بساطش دربدر گردید

《بر بالِ خود پروانه پَر رقصاند》

@@@@@

سرداد آوازی طرب انگیر
بلبل شد از گلشن مشامش مست

از فرطِ شادی بیخود از خود شد
گُل بود از بس چون که رامش مست

《از این شعف آیینه حظ می‌بُرد》

@@@@@

گمگشته‌اش انگار شد پیدا
آیینه چشمش تا به نور افتاد

صبحی دمید و غنچه، گُل خندید
پروانه بزمش پُر سرور افتاد

《شمعی مگر بر سر شرر رقصاند》

@@@@@

من بودم و 《او بود》 و عشقی بِکر
مشهد، هزار و سیصد و اندی

پرسید از من دوستم داری؟
گفتم: جُزَم تو هست دلبندی؟

《دل انبساط از شور و شادی داشت》

@@@@@

من ماندم و

از بس که در عمق خیالت غرق بودم
از چشم‌هایم سایه‌ام را باد دزدید

تیری بدر جست از کمینگاهِ نگاهت
فصل بهارم را در آن خرداد، دزدید

《من ماندم و اندوهِ بی‌پایانِ این دل》

@@@@@@@@@@

از طلعتت مهتاب شد در رشک و ناگاه
دل شد سکونتگاهِ ایمان بر جمالت

در من جنون گُل کرد و گشتم بیخود از خویش
پیوند خورد از این جنون جان بر جمالت

《از بس که در عمق نگاهت غرق بودم》

@@@@@@@@@@

چشمت طلوع عشق را بر من شکوفاند
پرواز را صد کهکشان، پر، حیز کردم

از قلب من غیر از تو هر چه رخت بربست
از خویشتن هم ناگهان، پرهیز کردم

《از چشم‌هایم سایه‌ام را باد دزدید》

@@@@@@@@@@

خورشید از چشم تو می‌تابید بر من
عشقت کشاندم با چنین ترفند در بند

باور کن آزادم در این دربند بودن
جان، دیده‌ای چون جانِ من خرسند در بند؟

《تیری بدر جست از کمینگاهِ نگاهت》

@@@@@@@@@@

گیسو پریشان کرده بودی بی‌محابا
شد با نسیمی رهسپار کوچه بویش

آه از نهادم ناگهان برخاست ای ماه
خورشید می‌تابید و چشمت رو به رویش

《فصل بهارم را در آن خرداد، دزدید》

@@@@@@@@@@

من حتم دارم بی برو برگرد چون من
هر کس که عاشق می‌شود سامان ندارد

تو دلربا بالذّاتی ، از این رو که هرگز
این دل ربودن بی‌گمان تاوان ندارد
《من ماندم و اندوهِ بی‌پایانِ این دل》

#ابراهیم_حاج‌محمّدی《قمر》

ناطبق قاعده

منشور باد، یکسره ناطبقِ قاعده‌ست
حال و هوای گلشن دل، نامساعد است

پرواز را به شُکر پر و بالِ خود بتاز
بی آن برای مرغ چمن بال، زائد است

خورشید اگر نفس بکشد صبح می‌دمد
بازارِ شب چو صبح دمد باز راکد است

وقتی که زندگی گذرد جز به یُمنِ عشق
اصلاً نَفَس برای بشر از زوائد است

ساقی اگر خراب خرابات عشق شد
《مستان عشق را دل و جان وقف شاهد است》*

باور کنیم روز جزا در نیاورد
سر از بهشت اگر که ریا کار زاهد است

محرومِ محض عافیتِ نقدِ محشر است
هر کس قماشِ عزّت دنیاش کاسد است

گردد به گِردِ شهر اگر شیخ با چراغ
بی شبهه در طریق ریا تازه وارد است

زجری که از نبودِ دیانت کشیده‌ایم
کفّاره‌ی گناهِ همین شیخ فاسد است

از دست هر چه شیخِ ریاورز تا کنون
آیا وبالِ گردنِ دین کم قلائد است؟


*: مصرعی به وام از امیر خسرو دهلوی

#ابراهیم_حاج‌محمّدی《قمر》