تبليغاتX
شمع شمعون
شمع شمعون

به رعنائی چنان ای دوســـــــت عالَــــم زیر دست استت

که هر بالا بلنـــــدی اندریــن دنیـــــاســــت ، پست استت

دل از چنگــــــــت رهـــــایی یابد آیا ؟ نیــــست امّیدیمک

پریشان می کنی گيســـــو دو عالــــم بنـــد و بست استت

چه هستـــــت انتـــــظار از مــا بجــــــــز پژمـــردگی آیا؟

بجز با ما اگر برخـــــاســـــت گاهـــی یا نشـــست استت؟

گسســــتي هر چه پيــــــوستـــــم  ، ولي از پاي ننشستم

چه قصدي نازنيــــن  با من نگفتي زين گسست استت ؟

یقــــــین کردم گرفتــــــاری عشـــــقت عیــن آزادی است

نجُــــــستم حرز از آن جادو که در چشـمان مست استت

فنا رنگ اســت ســر منـزل  بقا را ،  باش پس همچون

سپندی در ميان  آتــــــشی ،  گـــــر خیز و جـست استت

شکستنـــــگاه دل ها ،‌ بزمـــــگاهی نقــــــــد و ارزانست

دلا بشـــــکن مگـــــر،  جز،‌ کامیابی در شکست استت؟

به هرقبضــــی و هر بسطیـــت ،‌ بشکن بشکنی برپاست

خوشــا ای دل هنیئـا لک پس از هر قبض ، بسط استت

تعالـــــی الله ، مـــــی جـــوئي تــــــعالي  با وصالش گــر

صـــــبوری کن ، صبوری کن ، صبوری داربست استت

سري بر كـــــف اگر چـــــون مات ، مفـتاح الجنان گردد

يقيناً رستــگاري ، بــس ، سرانجـــــامي خجسـته استت

به مرگ امّا نه ،  بل ماننــــــد مـــــا از فــــــرط مشتاقي

اگر از قيد غير از دوست رســــــــــتي ناز شـست استت

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:42 توسط ابراهیم حاج محمدی |

روز گار از آستينـــش جــــــــود ريزش مي كند

كُـــنده مي گــــرديـم و از ما دود ريزش مي كند

حــــزن مـا در سيـــــنه آه اندود وَلــوَل مي كند

خــون دل از ديــــده اشـــك آلود ريزش مي كند

كم نيــــاورد آبشـــــار از پشـت گرمي هاي كوه

گرچــه دامـــن دامــن از او رود ريزش مي كند

الحـــذر از خـواب غــفلت چشم پائيز است هـيز

آبـــروي بــــاغ و بســـــتان زود ريزش مي كند

هستــــي ما تار و پـودي هست چون يارانه اي

پــود مـــــا از تار و تار از پــود ريزش مي كند

بي نصيــــــب از رونــق بازار ايمان كفر نيست

بس كه از دامـــــان ايمان سـود ريزش مي كند

اوج مي گــيرد كلام حـــــيّ سبحـــــان بي گمان

هر چـــه از خـاخــــــام ها تلمود ريزش مي كند

بت شــكن مي شـــد خلــيل الله چون مي ديد از

بـــت شكستــــن هاي او نمــرود ريزش مي كند

آسمان را مي كنــــد سرشـــــار از غــوغا نسيم

بوي خـوش بر آســـــتان عـــود ريزش مي كند

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 17:45 توسط ابراهیم حاج محمدی |

سوگند به نور،


به پاكي ،



به مهتاب و آفتاب .



سوگند  بر سپيده دم.



تو ،



اي پليد محض،



اي بي شرف ترين سياه بخت روزگار



سوگند مي خورم به خداوند انس و جن  



در قعر قعر قعر جهنم



تو راست جاي .



از مادرت بپرس ؟



بي شك و شبهه مادرتو هست بي خبر



از اينكه تو،



از نطفه ي پليد كدامين كثيف  مرد



باليده اي مگر كه شدي دشمن خداي .



اين يك مباهله ست !!!



نفرين حق به من و دودمان من



اگر اين حرف ،‌ هست نادرست .



نفرين حق به تو و دودمان تو



اگر اين ادّعاست حق .

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:37 توسط ابراهیم حاج محمدی |

بگذار اين انقلاب كپرنيكي ديگري باشد !


همه بگويند :‌



سر از جنون در آوردم كه عاشقت شدم .



امّا من بگويم :‌



عاشقت شدم كه سر از جنون در آوردم.



 ترجمه :‌



Let this be  another  Copernicus Revolution



Let everyone say that:



I fell in love with you because I had gone mad



But I say:



I have gone mad because I had fallen in love with you!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:53 توسط ابراهیم حاج محمدی |

باد چون گرفت ،‌

نبضِ رودِ رو به مرگ را ،‌

گفت با درخت :‌

هان نشسته اي ؟‌

چه بي خيال ؟!!!

بجنب زود ،

 پيش از آنكه سوز آفتاب ،‌

گيرد از تو اين نشاط شاخ و برگ را !

 نا گهان بر آمد آهي  از درخت ،

سوي آسمان ،

رفت و رفت و رفت ،‌

تا به ابر تيره اي رسيد  و آذرخش شد ،

نهيب زد تگرگ را .

قطره قطره آب شد دلش تگرگ ،‌

زندگي دوباره يافت ساز و برگ را !

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:9 توسط ابراهیم حاج محمدی |

گر چه مي كشـــــد عطـــش كوير ، مثل من

نيســــــت آتشيش در ضمــــــــير ، مثل من

تن ســـــپرده اي مگر به موج چون حباب ؟

گشتــــه اي زجان خويــــش سير، مثل من ؟

سر بــــــه راه و رامِ رام چشـــم هاي خود

ديده اي كســـــي دگر اســــــير ، مثل من ؟‌

آنچه من چشــــــيده ام ز دهــــر اگر چشي

زود پـــــير مي شوي - نه دير - ، مثل من

گر چه هر چه را كه بود و هست در جهان

عشق شـــــد سرشته در خمـــير ، مثل من

هر كه افـــتدش نگه به روت ،  بي درنگ

عاشقـــــت شود  ، به ناگــــــــزير مثل من

نه ،  گمـــــان نمي كــنم به شوق وصل تو

طي نـــــكرده كس رهي خطــــير ، مثل من

نا شكيب و پر خروش و مست همچو موج

پا در اين مســـــير نه ، دلــــــــير ، مثل من

دل ربـــــوده اي و ســــــر سپرده ام تو را

اي غنـــــي كجاســــــتت فقــير ، مثل من ؟

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:0 توسط ابراهیم حاج محمدی |

رنه دكارت نيستم كه بگويم :‌

« شك ندارم كه شك دارم .

پس هستم .»

با يك تير سه نشان ميزنم !!!

و مي گويم :‌

شك ندارم كه  عشق مي ورزم .

پس ،‌ هستي و هستم ،

و چيزي است در ميان .....

 

ترجمه لاتین شعر فوق

I'm not of the same mind as Rene De Cartes who fancied:   

I am not sceptic that I am sceptic

I kill three birds with one shot

I do not doubt that i love, therefore

I exist and you exist and something which flows between the lover

and the beloved exists

 

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 9:30 توسط ابراهیم حاج محمدی |

با تلاطـــــم هاي دريا مـــــــوج اگـــــر از پا نشست

آه مـــــن در سيـــــنه با اندوه هـــــا تنــــها نشست

زد تلنـــــگر بر دلـــــم از سينـــه چون برخاست آه

شعله ور تر از من آيا ديـــــده بودي تا نشــــست ؟‌

تار و پــــودم دود شـــــد خاكســـــتري از من نماند

بس كـــه از انـــــدوه بر دل آه جانــــــفرسا نشست

بر نتابيـــــدم مـــــگر دستـــــي نوازش از نســـــيم

چون حبابي عمـــــر من برمـــــوج دريــاها نشست

با وضو هر صبح و شب از بس كه خواندم ان يكاد

در گلستــــانم گـــــلت از خـــــار بــــي پروا نشست

كوه مومي شد به دستش ، كوهــــــكن فرهاد چونك

ناز لـــــــــيلي بر دلــــــش در عالــــــم رؤيا نشست

زندگـــــاني بي تو طــــــعمي هيچ در كامــم نداشت

مـــــرده از انـــــفاس عيــــــسائيت با احيـا نشست

من زدرويشــــــي نمي نالم كه درويشـي است گنج

با قنـــــاعت فقــــــر در آغــــــوش استغـنا نشست

گر چـــــه او هـــــم بود زن امّا حســـادت گل نكرد

بزم ابراهـــــيم و هاجــــــر بر دل ســــــارا نشست

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 16:3 توسط ابراهیم حاج محمدی |

غارتگر اي تگرگ !!!

بهار است رحم كن .

اين باغ نيست مگر مظهر بهشت .

پروا نمي كني مگر از آه باغبان ؟‌

غارتگر اي تگرگ ،

چه مي آيدت بدست ؟‌

انگار، رشك مي بري از اين كه باغبان ،‌

- اين پينه پينه دست ،

وين خسته از توالي غم هاي روزگار -

زنده است با اميد ؟‌

بو برده اي مگر كه شكوفا شده ست عشق ؟‌

غارتگر اي تگرگ ،‌

بگذار، در طراوت ايام نوبهار

با نسترن روح نسيم آشنا شود .

بگذار، مرغ عشق ،

در بوستان چو عطر اقاقي رها شود .

غارتگر اي تگرگ ،

نوباوه ي شكوفه چه كرده است كاينچنين ،

افتاده اي تو همچو بلائي به جان او ؟‌

در حقّ تو مگر ستمي كرده شاپرك ؟‌

غارتگر اي تگرگ ،‌

از ننگ كار خويش ،

خودت آب مي شوي !!!

غارتگر اي تگرگ ،‌

تو مرداب مي شوي !!!

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 6:28 توسط ابراهیم حاج محمدی |

هارت و پورت می کنی که چه ؟

مثل موج های بی رمق!!!

این توئی که می خوری تلنگر از ثبات صخره ها.

گرچه نیست زحمتی برای ما،

عِرض خویش می بری فقط.

صخره، جُم نمی خورد ز جای خویش.

غوکها تو را سوار می شوند،

افتخار می کنی به خود؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 10:52 توسط ابراهیم حاج محمدی |

نوروز رســـــید از ره ، بلـــــبل بزند چهـــــچه ، زیــــــرا که بهـــــار آمد

روزی ، مه سالـــــی خوش ، حالی خوش و بالی خوش با بزم هَزار آمد


جاری شــــــده رود آری ، آنگـــــــونه که پنــــداری ، دل داده به دلداری

محبوب وی انگــــــاری از مــــکر دغل عاری ، خوش نقش و نگار آمد


وادی شـــــده از گل پر ، از سوســـن و سنبل پر ، و از سهره و بلبل پر

بستـــــان زگلایول پر ، صهبــــــای من از مُل پر ، کاین باده به کار آمد


آهــــــوی خـــــتن آمد ، شـــــیدای چمــــــن آمد ، در دشــــت و دمن آمد

روحـــــم به بدن آمـــــد ، تا یـــــار اهـــــورائی با نـــــاز و وقــــــار آمد

 

مُل با گل و بلبل خوش ، با بلبل و گل مُل خوش ، مستی به تداول خوش

گل پیشـــــقراول خوش حـــــالا که چو سنبل خوش هر سرو و چنار آمد


با هــــــدهـــــــــد نور آئیـــــن ، قرقـــــاول سـور آئین ، داود زبور آئین

ذالـــــنون صـــــبور آئین ، با عشـــــق تنور آئیـــن ، بر بخت سوار آمد


آلاله شکوفـــــا شد ، دل راهی صـــــحرا شد ، سرمســـــت اهــــورا شد

در دشت چه غوغا شد ، چنگی چو دلش وا شد ، باچنگ و سه تار آمد


روحـــــانی و ریحـــــانی ، ریحـــــانی و روحانی ، من جسمم و او جانی

چون شمع شبســتانی ، آمـــــــد که گـــــــــریزد زو ، هر تیره و تار آمد


کفرست که ایمان شد ، سنگست که مرجان شد ، بخلست که احسان شد

جرم است که غـــــفران شد ، اینهـــــا همه از آن شد ، کارام و قرار آمد


زنّار اگـــــر بستـــــی ، در دیر اگــــــر هستـــــی ، از ماتـم و غم رستی

می نوش به تردستـــــی ، کاین جـــــوهر سرمستـــی ، انگور تبار آمد


آرایـــــش باغ آمــــد ، پرمایـــــه ایاغ آمـــــد ، سرمســـــت دمـــــاغ آمد

دل مســـــت به راغ آمد ، ابزار ســـــرور از هر ، ســو سلسله وار آمد


دل بی تو تعـــــب دارد ، جان با تو طـــرب دارد ، گل اصل و نسب دارد

با مــــــقدم گل بلبل ، شـــــور و شعــــــفش افزون ، از حـــد شمار آمد


رو جان جـــــهان را جو ، اســرار نهان را جو ، شیرازه ی جان را جو

ایمان و امان را جو ، هان رطل گــران را جو ، کاین نوش گوار آمد


وه وه که ســـــرور آمد ، حور آمــد و نور آمد ، نــور آمد و حــور آمد

دل در شر و شـــــور آمد ، در رقص شعــــــور آمد ، یار آمد و یار آمد


زنبق چو شکوفـــــا شـــــد ، دنیا همه زیبـــا شد ، صد عقده زدل وا شد

دل یکسره شیـــــدا شد ، اسبـــــاب طرب اکنـــــون ، افزون ز هزار آمد


تاریخ ولادت را ، گفـــــتم من و دُر سفـــــتم ، بنـــــگر که چه ناب آمد

« گل گل بدمــــــد باما ، همتـــــای قنـــــاری ها ، همـــزاد بهار آمد »

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 14:10 توسط ابراهیم حاج محمدی |

هرگز بدبخت تر از آنهائی دیده اید که سواری میدهند


و گمان می کنند که سواری می خورند ؟ !


بیچاره ، بعضی ها ،


به زعم خودشان مرکب خوش رکابی یافته اند که ،


به هیچ قیمتی حاضر نیستند از آن پیاده شوند .


خوب که فکر می کنم ،


بدن ، بار بیهوده ای است که با خود حمل می کنم !!!


کاش دیوژن بودم . 


با دیدن چوپانی که با دستهایش آب می نوشید ،


تنها دار و ندارش را ،


- کاسه ای که برای نوشیدن آب همواره با خویش داشت -


به دور انداخت و گفت :


چه بار بیهوده ای با خود حمل می کنم !!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 7:47 توسط ابراهیم حاج محمدی |

آن گونه که پیداست ،


با آنکه خودشان هم عاشق بودند !!!


نه اصالة الماهیتی ها به وجود عشق پی بردند !!!


و نه اصالة الوجودی ها ، ماهیت عشق را درک کردند !!!


وگرنه در بداهت اصالت عشق ،


تردیدی به خود راه نمی دادند .


ما همه رفتنی ایم .


عشق می ماند و بس !!!

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 16:27 توسط ابراهیم حاج محمدی |


از خدا غافل ها !



خودشان را گم کرده اند ،



فکر می کنند که تو را سر به نیست کرده اند !!!



حال آنکه تو ،



سالهاست خود را یافته ای ،



 و خدایت را .



نه بلکه ،



خدایت را یافته ای ،



 و خودت را .



اصلا چه فرقی می کند ؟



هر دو را یافته ای



هم خودت را و هم خدایت را .



{ و لا تَکُونوا کَالّذینَ نَسُواللهَ فَأَنسَاهُم أَنفُسَهُم }



فرق تو با آنان در این است که ،



تو ، زنده ای حتی اگر تو را کشته باشند



وَحُسنُ المَآب .



و آنان ،



مرده اند حتّی اگر گمان برند که زنده اند !!!



وَبِئسَ المَصِیر .



یقین دارم



قذافی پس از مرگش بارها با خود گفته است :



کاش امام موسی صدر بودم !!!



و تو ، - در هر حال – پروردگارت را سپاسگزاری می کنی که



قذّافی نبوده ای و نیستی !!!



چرا که خواهد رسید



جاودانه روزی که دریابند ،



آنان که خواستند نور خدا را با فوت خاموش کنند ،



که آتش جهنّم را شعله ورتر ،



و لهیبش را ، سرکش تر ساخته اند .



{ وَ إنَّ اللهَ لا یُخلِفُ المِیعَادَ }

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 7:17 توسط ابراهیم حاج محمدی |


نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 12:17 توسط ابراهیم حاج محمدی |

برگ ســــــبز قـــرار من هستی


روح فصـــــل بهـــار من هستی


در صـــــفای شکــــــفتن امّـــید


چشمه ی انتــــظار مـــن هستی


در ترانـــــه ترانــه ی شـــــادی


نغمه هــــای هَـزار مـــن هستی


آفــــتـــــاب فـــــضـــــای آزادی


روشنـــای دیـــار مــــن هسـتی


لحظه لحظه شکـــوه سرمستی


مایـــــه ی افتخــار مــن هستی


بی تو بی پشتـــــوانه می گردم


توهمـــــه اعتبـــــار من هستی


من قمر هستم و توای خورشید


روشنـــــای مـــــدار من هستی

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 7:35 توسط ابراهیم حاج محمدی |

چکمه بپوشید و شال و کلاه کنید 


وقتی که ،

ایمان برف از باور پارو بالا رفته است


و سماجت سرما و یخبندان ناودانها را زمین

بوس کرده است .

آنگاه ،

به کوچه وخیابان بیائید و بچّه ها را ببینید که ،

با چه خلوصی شال و کلاهشان را نذر آدم برفی

کرده اند و

خود سرسره بازی می کنند .


و شما ،

زمهریر زمستان را گورستان اخلاص خود کرده اید !!!


و فقط مواظبید که سرنخورید و آسیب نبینید !!!

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 21:14 توسط ابراهیم حاج محمدی |


هی غروب از پی طلوع و هی طلوع از پی غروب


نه ، دقیقتر بگویمت :


هی غروب می کند طلوع و هی طلوع می کند غروب


کوه ، کوه ، کوه ،


همچنان که کوه بوده است ،


کوه مانده است .


برقرار و باشکوه ،


سرد و گرم روزگار را چشیده خوب .


گردباد ها ، بارها و بارها و بارها ،


زور خویش را محک زدند و می زنند !


کوه را زجا نمی کَنــَد شتاب گرد بادها !!!


رود ها اگر که پشتتشان به کوه ها نبود گرم ،


دستشان به بیکرانگی نمی رسید .


دست کوه اگر به آسمان نمی رسد ،


پس چرا طلایه دار پایداری است ؟!!!

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 23:4 توسط ابراهیم حاج محمدی |


در مسیر گرد باد ها


هی  بـِتـَـــن ،


بـِتــَـــن ،  بـِتـَََن ، بـِتـََـــن


بتـَََن ،


مثل عنکبوت ها ،


هی به رخ بکش نبوغ خویش را .


دام خود بگستران به هر کجا که خواستی


طعمه ی تو هیچ چیز ،


جز خودِ تو هست ؟!!!


هی ورق بزن ، ورق بزن


ورق بزن


هی ورق بزن کتاب خاطرات خوب و زشت


خویش را


ماجرای زندگانی تو واقعا همین نبوده است ؟!!!


هی رقم بزن ، رقم


هی رقم بزن تو سرنوشت خویش را !!!


تو ،


توئی تو از تبار رودها اگر


پس چرا نمی شوی تو رهسپار بحر ها ؟!!!


مثل نهر ها ؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 10:21 توسط ابراهیم حاج محمدی |

شــــد از دســـــــت جـــفاهـــــــات کلافه دل شیدام

نگفتــــــی که چـــــه بــوده ســت خلاف دل شیدام

مــــده راه به دل واهــــمه خنجر بکش ای دوست

اگـــــــر باورت اســــــــت اهـــــل خلافه دل شیدام

قشون کش شده چشــــــمات به مـــــژگان تتاریت

بـــــه پایــــــان نرسیـــده ست مصاف دل شیدام ؟

به جزیک قفس این سینه نبوده ست و تو خواهی

مگـــــر چنـد کشــــــد حبــــس اضافه دل شیدام ؟

مکن عیـــــب گرفــــــته ســــت ز رمّـــال نشانیت

نهاده ســـــــــت اگـــــــر رو بـــه خرافه دل شیدام

شنـــــیدی تــــــــو اگر گفت دلم : زد شررم عشق

نگـــــــــوید و نگفتـــــــــه ســـت گزافه دل شیدام

اگــــــر ناز تو عنقاست اگر مِهـــــــر تـــو سیمرغ

به والله نشســــــــته ســـــــت بـــه قاف دل شیدام

خــــــــــداوند گواهـــــــست و تـــو را هست مسلّم

که در عشـــــــق تــو رو راسته ، صافه دل شیدام

یقیــــــن دارم و شـک نیست که از دست دلم رفت

چو شـــــــــد نرگــس جــــــادوت مطاف دل شیدام

عجب هـــروله ای داشـــــــت دل از شوق وصالت

کـــه مقبـــــــــول تـــو افتــــــــاد طواف دل شیدام

خــــــــدایا رســــــــد آن روز خـــلایق همه یکسر

ببینــــــــــند از انــــــــــدوه معــــــافه دل شیدام ؟

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 20:24 توسط ابراهیم حاج محمدی |

نگیـــــــــــرید ،  نگــــــــــیرید سراغ دل شیدام

نخـــــندید ، بگـــــریـید بـــــــــــه داغ دل شیدام

نپرســـــید زمن حــــال ، که حــالیم نمانده است

دَمَغ هستم و منگ  اســـــت دمــــــاغ دل شیدام

از آن لحـــــــــظه که افتــــــاد نگاهم به نگاهت

دمـــــیده اســـــت گل عشــــق به باغ دل شیدام

حیاتی دگـــــرم داد ، مگــر نفخه ی صور است

نسیمــــــــی که وزیده اســـت به راغ دل شیدام

گواه اســــــت خـــــداوند به امّـــــــید تو زنده م

بـــــه امّـــــید تو روشنـــــست چـراغ دل شیدام

أ مِـــــن سَیـــــطَرَة الغَـــــمِّ یُخَلِّصـنی وِصالُک ؟

نگـــــردیده جـــــز انــــدوه ،  ایــــاق دل شیدام

بگــــــردید و بجوئـــــید به هــر کوچه و برزن

شـــــرر خیـــــز نیابیـــــد چـــــو تاغ دل شیدام

خدایا چه مطاعـی است مگر خلسه ی عشّاق ؟

فــــــروغــی هـــــپروتی اســـت فراغ دل شیدام

گرفـــــتار جــــنون اسـت و توئی بی خبر از دل

در این مخمـــــصه از عشق تو داغه دل شیدام

کشیده اســـــت کشیده است زشوق تو بلا شک

به دریاچــــــه ی امّــــــــــــید دماغه دل شیدام

در این سینه بسی رود بســی جلگه و دریاست

نپرسیده ای آیاســــت مــــــــــراغه دل شیدام ؟

گریـــــــــزیم و گـــــزیریــــم نبــاشــد ز جفاهات

عجــــــــــب یافته بر خــوت ،  علاقه دل شیدام

دمد حیرتم از این که شرر خـــیز هواری است

نه بر شیــــــوه ی معهـــــود ،  بلاغ دل شیدام

به سر نیست خیالیم ، پر است ارکه از این پس

زخــــونـــــــابه ی انگـــــور ایــــــاغ دل شـیدام

قراریـــش نمـــــانده سـت در این سیـــنه دلم را

چه ناجــــــور شکســـــتـــند جنـــــاغ دل شیدام

 نگو سرمه ی چشمــان تـــو خوناب دل ماست

بگــو پــــــوره گرفتـــند  ز قــــــــاق دل شــیدام

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 12:57 توسط ابراهیم حاج محمدی |


راستی که


از خنده روده بُر خواهم شد ،


وقتی ،


دست بر شانه ی راست نعشم خواهی نهاد ،


و اینگونه تلقینش خواهی داد :


إسمَع ،


إفهَم ،


یا إبراهیم


إبن ماشاء الله :


هَل أنتَ عَلَی العَهدِ الّذی فَارَقتــَــنا


مِن شـَهَادَةِ أن لا إلَهَ إلا الله.....؟


نعشم را بی خیال


مرا باش .


وصّی ام را گفته ام :


پیش از آنکه نعشم را در حفره ی گور نهند ،


مزد تو را بر کف دستت نهد .


سبّابه ام بر شانه ی توست


با من بخوان :


إنّک مَیّتٌ وَ إنـّهُم مَیِّتُونَ *


وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِي الْقُبُورِ **


ثـبّتـَکَ اللهُ عَلَی القَولِ االثـّابِتِ .


00000000000000000000


* (سوره ی زمر/ آیه ی : 30)


** ( سوره ی فاطر آیه ی : 22 )

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 21:26 توسط ابراهیم حاج محمدی |


دریا دریـــا آشــــــوبم ، ساحــــــل ساحــــــل آرامم


شیرین شیـــــرین می جوشد ، تلخی تلخی بر کامم


از هر ســـــو خوردم سـنگی ، سرشارم از دلتنگی


بیـــــزارم از هر رنــــــگی ، از ما از من سرسامم


موجم موجـــــم بی تابــــــم ، بیــداری دارد خوابم


در رقـــــص آمد محــــرابم ، تکبــــیرات الأحرامم


مجنون مجنون می روید از سر تا پایم ای دوست


لیـــــلائی برد از مـــــن دل ، افکند آسان در دامم


می خواهـــــد گر در بندم ، تا در بنـــدم خرســندم


می تابـــــد اینجا شمــــسی تـــبریزی تــر بر بامم


سرمست از این اشــراقــم ، از جان از دل مشتاقم


اسماعیـــــلم اسحـــــاقم ، تسلیــــمم خواهــد رامم


طوفــــان طوفان طغیانم ، طغیان طغیــان عصیانم


عصیـــــان عصیــــان ایمانم ، حیــرانم از اسلامم


سرتا پا چون احساسم ، از چنــد از چون نهراسم


بی پروا از وســـــواسم ، راســـختر در هــر گامم


نـَفیِــــــی إثبــــــَاتٌ أخــــرَی ، إثبــاتِی نـَفــیٌ ٌ آخَر


مَــــآ فِـــــی قـَلبِـــــی غَیــرَ الحُـبّ ، الله الله ابرامم


مستم مستــــم تا هستم ، هســتم هســــتم تا مستم


بگسستم تا پیوســــــتم  ، از خــود بــر گل اندامم


عنقا عنــــــقا پــروازم ، در پــــــروازم ممــــتازم


سر حالم ســــــر افــرازم  ، مـی نازم من بر نامم


باید در آتش ســوزم ، بــی غل یا بی غش سوزم


همچـــون سیاوش سوزم ، گــر می پنداری خامم


درویشم بی کشــــــکولم ، بــــس از استغــنا لولم


از فقر از حاجت فولـــم ، خوش باشــد سرانجامم


 دریا دریـا آشــــــوبم ، ساحــــــل ساحــــــل آرامم


شیرین شیــــرین می جوشد ، تلخی تلخی بر کامم

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 20:53 توسط ابراهیم حاج محمدی |

به ســـاز آهنگ چشمـت در دلم پرواز می رقصد

قناری چـون که بیــند گل ، گریبان باز می رقصد

بهــار آئیــــــنی دامـــــــان پاکــــــت را بنازم من

نیازم چون که بیــند در وقــــارش ناز می رقصد

سحر خیز از نگاهــت شد دلم در سینه از شوقت

سرم چون شعلـــه بر اندام ســــرافراز می رقصد

اذان گفتنــد و در محـــــراب ما هنگامه بر پا شد

در این هنـگامه حورالعـــین بس غمّاز می رقصد

جرس تنـها شتاب افــــــزا نگـــردد کاروان ها را

که مــنزل نیــــــز تا انجــــــام از آغاز می رقصد

مخواه از مـن بمــــاند سر به مُهر اسرار شیدائی

که دست افشان ضمیرم مســـــت با هــر رازمی رقصد

به هرســـازی که خواهی زد به رقص آئیم ما زان رو

که دف ، مضراب و نی همراه با این ســـاز می رقصد

اهورائی ترین چشمی که ما دیدیـــــم چشمت بود

در آن هرطرفــة العینی دو صـد اعجاز می رقصد

گزیدم در حریمـت اعتــــکاف از فـــــرط مشتاقی

چو دیدم از شمــیمت قاصـــــدک طنّاز می رقصد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 16:48 توسط ابراهیم حاج محمدی |

سوختم چـــون شمـــــــع اگر در انزوای سوختن

پایـــداری دارم امـــــــــّا در فنــــــــــــای سوختن

شعلــــه بر می خــــــیزد آهم از نهاد امّا ز شوق

تا بســــوزم باز می افـــــــــــتد به پــای سوختن

هرسحرچشمم فروغـــــی تازه می یــــابد، چرا ؟

بـــس کــه بیتــــــــابم بـــــــرای ناشتای سوختن

هیچ نشـــناسیم ســـــــر از پــــــای در بزم شرار

بس کــــه دل سرشــــار شد  از اشتهای سوختن

دارد ایــــن دل همچـــــو شمعی خطّ سیر ثابت از

ابتــدای ســـوختــــــن تــــــا انتـــــــهای سوختن

کس ندیــده ست و نخــــــواهد دید بی تردید پس

جامـــه بر انــــــدام مـــــا جـــز از ردای سوختن

هرکه همچون ما دلش طرفی نبست ازعشق هیچ

پی نخــواهـــــد بــــــرد بر راز بقــــــای سوختن

شـــــعله در سینــــــای دل داریم مـــــا در اهتزاز

بـا مسمـــــّی تـــر نبینــــــی از لــــــوای سوختن

سوختیـــــم امّــــــا کســـــی خاکستری از ما ندید

دود مـــــا در آسمــــــان دارد هـــــــوای سوختن

بــــــود ها بر بـــــــاد خواهـــــد داد از مـا دودها

چون نـــــدارد نای مــــــا جــــز از نوای سوختن

« شیخ صنعـــــــان خرقـه رهن خانه ی خمّارداشت »

تا بیــــــالاید وجـــــــودش را صفـــــای سوخـتن

جامـــــه بـــــر اندام ما دیدی که تاول تاول است

مرهمـــــی داریـم بر تـــــن از شفــــــای سوختن

ایمنم مــــــن از خطا پیمـــائی پاهـــــــای خویش

چشم هایت می دهندم چــــــون گـــــرای سوختن

در وجــــــودم از بقـــــایای عرض چیــزی نماند

جوهــرم دارد هنـــــوز امّــــــا بنــــــای سوختن 

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 13:59 توسط ابراهیم حاج محمدی |

این غزل { ذوالرّدیفین } است و در تاریخ ادبیات فارسی بی نظیر !!!


بالیـــــــده تــــــا تـــــلاطم دریــــا از آب ها


غم در دلـــــم جوانـــــه زنـــــد با عذاب ها


در سینه می تپــــد دل خونم چه سود هست


خرّم اگـــــر که دامـــــن صحــــرا از آب ها


ابلیـــــس ای لعیـــــن خــــــدا دور شو زما


کم دیده ایـم از تو مـــــگر مــــا عذاب ها ؟


سبز است اگر صـــحیفه ی در یا گمان کنم


گیرا شده ســت مــــــوج تمـــــنّا از آب ها


یا رب بگـــــو که سیــــل فنائی شود روان


تا از گلیـــــم مــــــا بکشـــــد پا عذ اب ها


شق القـــــمر نه کم زند از ما سر ای خدا


روغـــــن گرفـــــته ایم کــم آیا از آب ها ؟


یوسف چه بی خیال کشد حبس واین عجب


خوش کـــــرده جا به جان زلیخا عذاب ها


هرگـــــز به بوی تحفه ی کنعان نمی رسد


چشمــــش چو گلســتان نشود تا از آب ها


ای دل بتـــــرس از سکـــرات الممات هان


زان لحظـــه هست چون که مهیّّا عذاب ها


گردیـــــده آب اگر کــه ز عشقت بگیر پس


یوســـــف ســـــراغ روی زلیـخا از آب ها


مختـــــار نفــس خویش اگر هستم ای خدا


مَـــــا قُبــــحُ مَـــــا فَعَلتُ بِها ؟ مَا عَذَابُها ؟


آری مــــــرا بُوَد به یقیـــن اعتقاد ، هست


هر نعمـــــتی که هســــت به دنیا از آب ها


بی روی یار از ســـــر مـا بر نداشته ست


دست ازمیـــــان عالـــــم رؤیــــا عذاب ها


تفتیده از شـــــرار عطــــش قلـب هر کویر


سرشار شـــــد قریحــــه ی دریا از آب ها


از فرط تشنــــگی نبود شک که هـر گـَوَن


احســـــاس می کند چو عزب ها عذاب ها


 آونـــــد های ساقـــــه ی گل می کند بسی


گلخنده های غنچــــــه شکـــوفا از آب ها


از روز اوّلی کـــــه خــودم را شنــــــاختم


در دل همیشــــه می زده در جا عذاب ها


ماننـــــد کـــوه های جهـــــان پایـدار ماند


هر درّه ای که یافتـــــه ژرفــــا از آب ها


مجــنون نبـــــوده ایـــــم  ولی دیده ایم از


سـوز وگــــــداز دوری لیــــــلا عـذاب ها


بی آن که پایشان بشــــــود تر گذشته اند


حوّاریــــون حضـــــرت عیسی از آب ها


انصاف وعدل چرخ فلک را ببین که هیچ


با مــــــا نکـــــــرده اند مـــدارا عذاب ها

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 22:46 توسط ابراهیم حاج محمدی |

تا کـــــه نقـــــشی بر درختـــــی یادگــار انداختیم

 خویـــــش را بیهـــــوده از چشـــم بهار انداختیم   



از چه می نالیم اگـــر  نابارور باشــــد درخت  ؟

چون به دست خویشتنش از برگ و بار انداختیم


 


غنچه تا لب باز کــــــرد و مثل گل پژمرد و مُرد

 نعـــــش او را وای مــــــا در پای خــار انداختیم



باز می گـــــردد مگر چیزی که رفت از دست ما

 گونه ها را گـــــر به ناخــــــن ها شیـار انداختیم


 


گر چــــه باران را دریــغ از کشتزاران داشت ابر

 بیخــــــود امّــــــا داس هامــــان را کنار انداختیم



 

ریسمـــان را قــــوّتی گـر بود ، بود از قــُوتِ مو

 وای مـــــوئی را به غفــــــلت از شمــار انداختیم



 

بر مگر مــی آیـد از بهــــلول عاقـــــل هیچ کـار 

 چـــــون جنـــــون عشـــق را از اعتبـار انداختیم



 

مهـــــره ی مـــــاری نمی آمد به دست ما چرا ؟

 بنـــد انگشـــــتی اگــــــــر در حلـق مار انداختیم


 


یاس ها از یأس ما سر خورده می گشتند ، وای

 آفتـــــی بود ایـــــن که ما بر کشـــتزار انداختیم


 


روزگار امّـــــا نمی خــــــندد مگـــر بر ریش ما

 تف اگــــــر از غیـظ خــود  بر روزگار انداختیم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 11:41 توسط ابراهیم حاج محمدی |

می زنی بر مـــــا اگر تـــــیر خلاص از اختلاس

در دل خـــــود ره نده هـــرگز هراس از اختلاس

 

جیب تو پــُر اســـــکـــــناس و یورو و ین و دلار

جیب ما خالی اســت اگر از پول ناس از اختلاس

 

آبروی هرکـــــه را دادی به باد ار حیـــف نیست

دست می یابـــی تو چون بر اسکناس از اختلاس

 

وادی حـــــیرت نپـــــیما نیســـــت این شقّ القمر

گر ذکور مـا شـــــدند اکـــــنون اناث از اختلاس

 

صبر باید کـــــرد می گوینـد بعد از عطسه لیک

جدّی امّــــا تو نمـــــی گیری عُطاس از اختلاس

 

هست خـــــرما بر نخیل و دسـت ما کوتاه ، وای

گر درازی مـــــی کند دست خواص از اختلاس

 

غـَیـــــرُکَ اللّهـــــُمَّ هـــَـــــل مـوجود مَأواءٌ لَنا؟

یَا غِیَـــــاثُ المُستَغِـــــیثِین الغِیـــــاث از اختلاس

 

قافیـــــه باشد غلـــــط هرچند اگــر با ثاء و صاد

دار معـــــذورم نـــــدارم من حـواس از اختلاس

 

می دهی پز چـــــون که ما را پوز مالی داده ای

می گذاری با شریـــــکانت کــــلاس از اختلاس

 

زندگـــــی را تلـــــخ کــــن بر کام ما ای بی پدر

 } ازاختلاسIf you want we wont pass{

 

گر نبالد بر خود از تو قوم و خویش ، ایل و تبار

مَن یَقُــــولُ رَبّـَـــــنا شُکراً ، سپاس از اختلاس؟

 

روسپـــــیدی شـــد نصیـــــب روسیاهان مرحبا

گل زدی گل آفرین چون با سه پاس از اختلاس

 

نیســــــت در نزد خـــلایق از تو کس منحوستر

جلوه ی زرمی دهی چون بر نحاس از اختلاس

گاوتـــــان زائــــیده جانا نیست این چیزی مهم

ریخـــــته گر بر زمیــن خون نفاس از اختلاس

 

کبکتـــــان دیدیم مـــــا می خـواند قوقولی قوقو

مـــــرغ سوخـــــاریتان قد قد قداس از اختلاس  

 

خانـــــه ات آباد بادا کــــــرده ای هرچند ، هی

خانه ی ما را تــو ویران از اساس  از اختلاس

 

زیر پای خویـــــــش خالی می کنیم از اختلاف

اقتصـــــاد مــملکت پا درهـــــواس از اختلاس

 

دست کم هرگز نگیری خویشـــتن را ، زیرکی

بسته ای از پشت دست عمروعاص ازاختلاس

 

می دهـم حق بر تو من گر می زنی قید بهشت

چون همینـجا می زنی با حورلاس از اختلاس

 

نقش اوّل را که بـــازی می کــــند ؟ دانـیم ما ؟

جمله می نالند اگر ازعام و خـاص از اختلاس

 

آی ای قاضی القضاة مـــــملکت بیـــــدار باش

خواب اگر باشی نمــــی ماند پلاس از اختلاس 

 

یا رب از روی کــــرم از ما نگـیری تو به دل

قطع اگــــــر کردیـــــم ما با تـــــو تـمـــــاس از اختلاس 

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 13:44 توسط ابراهیم حاج محمدی |

« دوش با من گفت پنـهان کاردانی تــــیزهوش »

لا یَصــــــیدُ فــِی سَبـِـــــیل الله السّــــــنّور ، موش

 

می نشینی با کســی پروات باشــــد لیــک از آنک

نا خـود آگاهـــــانه بر تو راه یابــــد خُلق و خوش

 

گر چـــــه بینی مـــار کبری پــــا نـــــــدارد زینهار

صد قدم آید به سویت یک قدم رفــــتی چو سوش

الحـــــذر از جهل و غفـــلت الامــــان از نیش مار

الفـــــرار از دخـتران زشتـــــخوی شیــــک پوش

 

همسرت گر قصــد تجــــدید الفراشت هست ، هان

شوهر خــــــــود را نمــــی خواهد ببیند با هووش

 

اقتدا گـــــر عاقــــلی هرگـــــز مکـــــن بـر کلّه خر

کلّه اش گـُنده ست لیکن مغز و عقلی نیست توش

خر همان خر هســــت پالانش عوض گردیده است

هیچ فرقی نیست جانا بین « اوباما» و« بوش »

 

خوک بد بوئی نجـــــس تر از سگــی مردار خوار

حیرت اندر حیرت آمـد هست او ، با ، مـا و بوش

 

عالـَـــــمی را می دهـــــد از خــود فراری لیـک ما

ای دریـــغا گوئیـــــا غوکـــــیم در مـــرداب ولوش

کار خــــــود را می دهـــــد ترتیب بی پـــــروا اگر

گرگ می بیــند تو را از فرط غفـلت نیست هوش 

 

لحظـــــه ای باشی اگـــــر غافـل حقـــــت را ظالمی

می خورد چون راحة الحلقــوم و مشتی آب روش

 

هی تو حـالا روز و شب بنشین و نفرین کن بر او

گیر با نفــــرین نخواهـــــد کرد حقـّــــت در گلوش

گفـــــت کاندیـــــدای مجلـــــس من اگــر رأی آورم

غرق می گـــردید ای مردم شما در عیش و نوش

 

رأی دادیــــم و بـــــه مجلــس رفت آن بی خاصیت

هرگــز از او مــا نپرسیدیم عیش و نوش کوش ؟

 

چون سخن در پــــرده می گــوئی نمی فهمد کـسی

« یا سخن بی پرده گـوای مرد عاقل یا خموش »

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 9:58 توسط ابراهیم حاج محمدی |

وقتـــی کـــــه در اوج  مستـــــی ، از شهــــــد پیمانه ی دل

مــســت از شـراباً طــهوراً، -«کـأسـاً دهاقا» *- نــه ی دل،

ســــر دادی از جـــــان سرودی، بـــــالــــی به بالا گشودی

«رندانـــــه آخـــــر ربـــــودی، جامــی زخمخانه ی دل»

وقتـــــی کـــــه فهمـــــیده عاشق، جامیـــــش گردیده لایق

- «رنگین چو برگ شقایق خونین چو افسـانه ی دل»-

هرگـــــز نه، پـــــروا نـــــدارد، جز ایـن نه، سودا ندارد

تصمیـــــم جان بازی از نـــــو، وین بــــی محابانه ی دل

می پرسد از دل که باید، نــَـــک جانـــــم از تـــن برآید؟

سر می سپـــــارد چـــــو پاسـخ، آری بُــوَد، یا نه ی دل

رزم است و بزم است و عزمی، جزم اینک اندر سر من

مطرب! طـــــرب افکـــن اینجا، ساقی! طهورانه ی دل

آمـــــد چـــو فصـــــل بهـــــاران، باریـده در دشت باران

خـــــوش مـــــی چمــد در گلستان، کبـک خرامانه ی دل

دنیـــــاسـت فـانـی همانا، اوج اســـــت باقـــــی و مانـــــا

«فهمـــــیده» فهمـــــیده جانا، از پیــــر فـــرزانه ی دل

«فهمـــــیده» فهمـــــیده آری، به زین نبوده ست کاری

 در راه حـــق جـــان نثـــــاری - ترفنـــــد رندانه ی دل -

جُـــهـّـــال و گوساله ای زر، مائیـــم و در سینــــه و سر

میــقات موســـــائی جــــان، منشـــــور دهـــــگانه ی دل

* إنّ للمتّقین مفازا . حدائق و أعنابا . و کواعب اترابا و کأساً دهاقا ( سوره نبأ آیات 31 تا 34)

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 18:41 توسط ابراهیم حاج محمدی |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت